گُل مرداب

نوشته شده توسط :سمانه جوهری
شنبه 2 آذر 1398-02:18 ب.ظ

گاهی حس می کنم در مردابی گیرافتاده ام و هر لحظه بیشتر فروکشیده می شوم .

 ابتدا فقط انگشتان پاهایم فرورفته بود می دانستم که می توانم خود را نجات دهم .

 اما صدایی از اعماق درونم می گفت هنوز فرصت هست ! هر لحظه بیشتر و بیشتر فرو می رفتم زانو هایم را در مرداب حس می کردم .

می توانستم بدون کمک بیرون بیایم اما منتظر منجی بودم فریاد میکشیدم کمک...کمک...

با تمام وجود میخواستم یک نفر بیاید و دستم را بگیرد و من را از مرداب رهایی بخشد. 

دیگران صدایم را می شنیدند و نگاه ترحم انگیزی می انداختند و می رفتند.

 مرداب را تا بالای کمرم حس می کردم. بلند تر فریاد کشیدم کمکم کنید . نمیدانم صدایم را نمی شنیدند و مرا نمی دیدند یا خود را به نشنیدن و ندیدن میزدند.

تصور این که یک نفر می آید  و من را از مرداب نجات می دهد بسیار لذت بخش بود مثل تمام قصه هایی که در کودکی خوانده ام.

به خودم آمدم تا گردن فرورفته ام. دیگر فرصت تعلل نیس دیگر امیدی به کمک دیگران نیست.

منجی می شوم و خود را ازین مرداب بیرون می آورم.

 مرداب مخلوق خودم است . ساختنش مشکل نیست . از غم ،کسالت ، ناامیدی  و انفعال ساخته می شود .

این پند را به خاطر بسپارید : هرگاه انگشت شصت پای شما در مرداب فرو رفت در همان ابتدا خود را نجات دهید ...

هرچه بیشتر فرو روید، بیرون آمدن از این وضعیت دشوار تر می شود.

منتظر کمک دیگران نباشید . شاید دیگران نیز در مرداب های خود گرفتار شده اند! و فرصت نجات بخشیدن شمارا نداشته باشند.

آرزو می کنم مثل گُل مرداب باشید! در بدترین  شرایط هم بتوانید رشد کنید.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic